تبليغاتX
جوراب شلواری خال خالی

جوراب شلواری خال خالی

جوراب شلواری به همه میاد,حتی به شما آقای محترم!

هر وقت خالم شب ها خونمون می موند،موقع خواب برامون قصه می گفت.قصه ی شاه و پری،قصه ی دزد ها و جن ها و دیو ها و همه ی چیز های ترسناک یا قشنگ دیگه.منو نگار هم بالش هامون رو محکم بغل می کردیم و انقدر گوش می دادیم تا خوابمون می برد.سوالی هم در کار نبود.بعضی وقت ها خاله برامون خاطره هاشو تعریف میکرد.وقتی که توی اندیمشک بودن و دور حوض می دوییدن،وقتی که دایی پاش توهمون حوض برید،وقتی که تو حیاط کلی موش پیدا می کردن و ... توی اون داستان ها همیشه اینها رو یادم بود که عمو مجید به پای جوجه ها نخ می بنده و از بالای ساختمون برای گربه ها بالا و پایین می بره،که دایی به جای ساندیس کلی شامپو می خوره و مامان همیشه دوچرخه سواری می کرده و که خاله پاشو روی جوجه ی مورد علاقشون میذاره و لهش می کنه و....

خاطره های ما،فیلم ها و عکس های ما اکثرا از سفر هامونه.چند وقت پیش بود که با نگار عکس های بچگی هامون رو نگاه می کردیم کلی عکس از شمال،کنار ساحل،توی آب،توی ماشین،روی ماشین،توی شن،روی شن(گِل،سنگ،کلوخ یا هر چیزه دیگه ای که جای نشستن داشت)پیدا کردیم.من دختر آفریقاییمون بودم مو هام همیشه کوتاه و وِز بودن و سیخ می شدن می رفتن هوا.تینا ژاپنیه بود موهاش همیشه لخت و صاف و قیافشم عین ژاپنی ها.میلاد،میلی امریکایی و نگارهم...

4تایی جمع می شدیم خونه ی تینا اینا و خاله بازی می کردیم.من و میلاد،نگارم همیشه با تینا بود.خونه هامون رو با ملافه از هم جدا می کردیم.وسایل خونه انتخاب می کردیم(میلاد درویشمون بود چون هیچی بهش نمی رسید).ماشین انتخاب می کردیم.بعضی وقت ها پلیس یاااااا  یه شخصیت کارتونی می شدیم نگار آناستاریا،تینا سیندرلا،منم همیشه زیبای خفته بهم می رسید و میلاد شخصیت نداشت چون فک می کنم وقتی که ما داشتیم شخصیت هامون رو انتخاب می کردیم اون داشته اون پشت اسب سواری میکرده.بازی هامون خیلی تخیلی بودن داستان سرایی می کردیم شخصیت اضافه میکردیم،بعضی هاشون می مردن،بعضی هاشون بچه دار می شدن،فضا سازی هایی می کردیم و بعد واسه همدیگه توضیح می دادیم و همه متوجه می شدن.بعضی وقت ها هوا بارونی بود،بعضی وقت ها تو دریا بودیم،موج میومد،ما هم به سختی با این موج و هوای طوفانی مبارزه می کردیم.بعدِ یه مدت نگار یه خورده بزرگ شد و دیگه باهامون بازی نمی کرد.ما هم دیگه خیلی اهل خاله بازی و اون جنگ های پی در پی نبودیم و میرفتیم تو کوچه با دوتا دوچرخه ای که داشتیم از بالای سر بالایی کوچه ی مامان جون اینا با سرعت میومدیم پایین.منو میلاد دو نفره رو یه دوچرخه می شستیم و تینا هم رو یکی دیگه.وسط ظهر جیغ می کشیدیم و تا ته کوچه می رفتیم و بر می گشتیم.تا این که یه مدت بعدش دوچرخه ها برامون کوچیک شدن و ما هم از خیر دوچرخه سواری گذشتیم.البته به غیر از میلاد که فک کنم هنوزم میره دوچرخه سواری...

پ.ن:تا دیروز فک می کردم که من از این دختر بی احساس های خشن بودم.آخه اکثر خاطره هایی هم که از من می گفتن اینو تصدیق می کرد:ندا یادته اون پسر رو چجوری گاز گرفتی؟تا 3روز جیغ میزد؟ ولی دیشب با نگار داشتیم ویدیو کلیپ های یه خواننده ی کانتری قدیمی رو نگاه می کردیم که وقتی بچه بودیم کلی طرفدارش بودیم.

- ندا تو عاشق این ویدیوش بودی!

جالبه اون تو دختره یه آرایش خفن عروسکی داره و یه پیرن گل گلی پوشیده.بعد از توی جنگل میگذره،میره ی توی رود.شکوفه ها میان رو سرش.رو سنگا می شینه.یه تاجه گل میذاره رو سرش.از این تاب چوبی ها سوار می شه.اتفاق جالبیه که بفهمی علاوه بر این که رکورد دار گاز بودی و عاشق شخصیت های منفی فیلم ها،از گل و چیز های دخترونه هم خوشت می یومده.

پ.ن2:شاید منم این چیزا رو به بچه هامون تعریف کنم ولی قطعا قضیه ی این کلیپ رو وقتی بچن می گم چون اگه بزرگ تر باشن ممکنه مسخرم کنن!

پ.ن3:از بس تازگی ها اتفاق های هیجان انگیز و متفاوت و جالب میوفته که من مجبورم بشینم در مورد بچگی هامون بنویسم که از شدت هیجاناتی که پس از خوندن مطالبی که در مورد مسائل اخیر هستند به شما وارد خواهد شد،بکاهم!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

 

بچه که بودم،پنجم دبستان.به ما می گفتند بنویسید.وقتی عصبانی هستید بنویسید.وقتی ناراخت هستید بنویسید و من می نویسم: دکتر کاف اگر بدانی که امروز صبح چه کشیدم...افتضاخ بود.دیشب خانه سرد بود و من هی عطسه می کردم.مامان آمد و قرص سرما خوردگی داد که بخورم.نخوردم.آنوقت تا صبح لرزیدم.5 صبح بود که ساعتم زنگ زد.بدنم درد می کرد و سرد بود.گوشم نبض داشت.باید درس می خواندم،اما اصلا توان بلند شدن نداشتم.خواسم بخوابم که نشد.روی پهلو رفتم،نشد.چرخیدم،نشد.بلد شدم راهرو را 3 بار رفتم و برگشتم.دوباره دراز کشیدم ،نشد.به آشپزخانه رفتم و دنبال قرص خواب گشتم که مامان آمد

-چته؟

-نمی تونم بخوابم..سردمه...گوشم نبض داره درررررررد می کنه!!!

قرص گوش درد پیدا نشد.بجایش خواب آور خوردم.روی مبل دراز کشیدم.گوشم نبض داشت.مشق هایم مانده بود و درس نخوانده بودم.هوا داشت کمی روشن میشد که کلاغ های مسخره شروع کردند به قار قار کردن.حالا مگر می شد خوابید؟تن و بدنم می لرزید..چه می کردم؟

-ندا برو بخواب

رفتم.پتو رویم انداخت و رفت و در را بست.گوشم نبض داشت.به سمت ساعت شیرجه رفتم رفتم. 5:55 بود و سر ساعت 6 زنگ میزد.قطعش کردم و دراز کشیدم.مامان از راهرو رد شد(از بس محکم راه میرود که خانه میلرزد)صدای جابه جا شدن قرص ها آمد. بیچاره حتما بی خوابی گرفته بود.برنگشت.منتظر زنگ ساعت مامان بودم،فکر کنم فقط چند دقیقه یا ثانیه به 6 مانده بود.منتظر شدم.زنگ نزد که قرص ها اثر کردند و من خوابیدم.

پینوشت: ((دکتر میدونی؟من همیشه تو الفبا از حرف کاف خوشم میومده...راستی خیلی بهتون میاد))

                                                                                                                           قربانت

                                                                                                                             ندا

پینوشت واقعی:من واقعا شرمندم

پینوشت واقعی2:میگم قالب چطوره؟

پینوشت واقعی۳:می خواستم قالبو عوض کنم دیدم اگه چیزی ننویسم خیلی ضایس پس انشامو گذاشتم

پینوشت واقعی آخر:من همچنان واقعا شرمنده ام

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |
وقت هایی که عصبانی می شوم ،گریه می کنم و اگر خیلی تلاش کنم و نگذارم که اشک هایم سرازیر شوند،غر می زنم.اگر خیلی عصبانی باشم،بالا و پایین می پرم.زیر لب فحش می دهم.با مو هایم بازی می کنم و بعضی وقت ها یکی دو تار هم می کنم.جیغ می کشم.می رقصم و نفس عمیق می کشم و اگر هیچ کدام از این ها فایده ای نداشت دیگر جلوی اشک هایم را نمی گیرم و گریه می کنم.آنقدر که خسته می شوم و دوباره گریه می کنم.

اما بعضی وقت ها خیلی خیلی عصبانی می شوم که فقط سکوت می کنم.لب هایم را خیس می کنم و چیزی نمی گویم.اما زنگ تفریح که می خورد ، دیوانه وار کیک و پرتقال و شیر قهوه می خورم.پفیلا را در یک ضرب تمام می کنم و بعد از آن بیسکوئیت می خورم،بادام و پسته می خورم،چای را بدون قند همراه لواشک می خورم و اگر چیزی برای خوردن نمانده باشد،یک پلاستیک جور می کنم و با دندان هایم سوراخ سوراخش می کنم.تا این که اولین نفر بمن بگوید"هی،آروم باش داری چی کار می کنی؟"

آنوقت دیگر نمی خورم،جیغ نمی زنم،گریه نمی کنم و عصبانیتم تمام می شود.

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

حدودا ۵ سالم بود که تو مهد کودک ازمون تست سنجش بینایی گرفتن و از اون روز یا فرداش، عینکی شدم.اولین عینکم یه عینک دایره ای آبی بود با یه بند زرد یا قرمز.هیچ وقت دوستش نداشتم و تا یک یا دو سال بعد همیشه یا عینک هام می شکست،یا گم می شد و یا من بلاخره یه بهونه ای پیدا می کردم که عینک نزنم و بدون اون به مدرسه برم.

کم کم شماره ی چشمم زیاد شد تا این که دیگه بدون عینک درست و حسابی نمی دیدم(هر وقت که می رفتیم دکتر چشم پزشکی و شماره ی چشمم بیشتر میشد مامانم یا گریه می کرد و یا خیلی جلوی خودشو می گرفت که گریه نکنه اما از صورتش می شد فهمید که واقعا ناراحته)

تقریبا ۱۰ ساله که دارم عینک می زنم.تازگی ها بدون اون هیچی نمی بینم.می شه گفت که باهاش بزرگ شدم.یه 5-6 باری باهاش حموم رفتم و یه روز در میون باهاش خوابیدم.حس می کنم که اگه نباشه اخلاقم،قیافم،زندگیم عوض می شه...

اما چه می شه کرد آدما عوض می شن...عینک ها عوض می شن...

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |
یکشنبه بعد از کلاس رفتم دکتر.مطب تقریبا خالی بود و ما آخرین مریض هایی بودیم که وارد اون جا شدیم.

بعد از کلی سرفه و نفس عمیق کشیدن:

دکتر:خب ریه هاش پر از چرک شده..دخترم شما آمپول میزنی؟(و با یه لب خند منو نگاه کرد که انگار داره یه بچه ی 10 ساله ی شیطون رو با محبت تمام  نگاه میکنه)

-آره خب!!!!

-چه دختر شجاعییه!!

و با صورتش که کاملا شبیه علامت تعجب شده بود مامان رو نگاه کرد

خندم گرفته بود که

-پس 3 تا آمپول براش می نویسم و 3 روز هم نره مدرسه..

یه لحظه احساس کردم که دیگه خندم نمی گیره.....: -چی؟3 روز مدرسه نرفتن زیاد نیست؟

-چی؟آره چی؟ باید 3 تا آمپول بزنی دیگه

-بله میدونم میگم سه روز مدرسه نرفتن زیاد نیست؟

-نه باید آمپول بزنی امشب..فردا شب...پس فردا شب...

آقای دکتر نه گوش هاش درست میشنید و نه چشم هاش درست میدید پس فکر می کنم با این آنفلانزای نوع ای و خوکی هر کسی که دکتر میره یه هفته ای استراحت داره و 3 تا آمپول باید بزنه(فرقی نداره که چی باشه)

.

.

.

سرماخوردگی بوی هویج و لیمو شیرین میده.در حالی که روی مبل جلوی تلوزیون لم دادی و یه لیوان بزرگ آب پرتقال دستته.پرده کنار رفته و نور خورشید به گل های کنار شومینه می خوره که باید بهشون آب بدی.یه دستمال کاملا خیس دستته که باهاش دماغت رو قرمز و سوزناک کردی.دقیقه به دقیقه ساعت رو نگاه میکنی و یه پوزخند رو لباته که الان بچه ها تو مدرسه دارن امتحان می دن. داری یه برنامه کودک بی مزه میبینی که آروم آروم چشم هات بسته و بسته تر میشن تا این که یه وری روی مبل خوابت میره.

مامان سوپ آب درست می کنه با یه ذره ماهیچه یا جو که برای سلامتیت خیلی مهمه و تو باید تا قطره -ی آخرش رو بخوری که البته اگه دماغت هم نگرفته باشه مزه ای نمی فهمی.همه ی دارو هات خواب آورن و هی زیر لب فحش میدی به اونی که این بلا رو سرت آورده

راستی:اول مهرتون مبارک...

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |
 

 

هر سال بابا تقریبا 1 هفته از مرداد رو تعطیله و ما هم معمولا فقط در سال همین 1 هفته رو مسافرت می ریم حالا یا با خانواده ی  مامان اینا و یا باخانواده ی بابا اینا و یا با هر دو.امسال از اون سال ها بود که با خانواده ی مامان اینا قرار بود بریم.مادر بزرگ مامان و خاله ها دایی هاش تو شیراز زندگی می کنن  و از اون جایی که ما هر سال بعد از این که از مسافرت 1 هفته ای بر می گشتیم گفته میشد که ای کاش می رفتیم شیراز،امسال قرار شد این  ای کاش تبدیل به واقعیت بشه و مامان بعد از 22 سال بره شیراز البته با بابا و با بچه هاش.

1)یک هفته قبل از مسافرت:

مامان به مامان جون:خب پس امسال میریم شیراز

نگار به من:قراره بریم شیراز؟

من:نه...نه...فک نمی کنم به من که کسی چیزی نگفته!

یک هفته بعد در راه:

من:مامان راستی کجا داریم می ریم؟

مامان:شیراز

2)نزدیک های ساعت 6 روز جمعه راه افتادیم و بعد از هر 5 دقیقه رانندگی 1 ساعت به خودمون استراحت می دادیم و دوباره 5 دقیقه رانندگی و یه استراحت 1 ساعته(البته بگم که تو طول راه ماشین یه 3-4 باری جوش آورد و اون جا هم یه استراحه 1 ساعته داشتیم). شب شام رو خونه ی مادر خوردیم(مادر بزرگ مامان) و شب موقع خواب همه با هم توافق کردیم که ساعت 9 پاشیم و بریم شیراز گردی(همه = مامان + بابا)

3)صبح شنبه ساعت 10:من،نگار،میلاد،خاله فهیمه،عمو حمید و مانی در حالی که بالش هامونو روی سرمون گذاشتیم سعی می کنیم که بخوابیم و مامان و بابا بالای سرمون دارن ورزش صبح گاهی می کنن و بعد از یه نیم ساعت که می بینن ما بیدار نمی شیم با مشت و لگد به جونمون می افتن و در آخر مامان و بابا پس از 1 ساعت تلاش اولین نفر هایی هستند که از در خارج  می شن و ما هم پشت سرشون به سمت باغ ارم میریم.

4)غذای ظهر اون روز رو من و بابا درست کردیم :جوجه کباب......این جوجه کباب ها رو که 3 بار یخ زده بودن و 3 بار هم یخشون باز شده بود  روی منقل گذاشتیم و با جارو که فکر می کردیم بادبزنه باد زدیم و مامان جون هم که دید با جارو داریم باد می زنیم 1 دونه هم نخورد و گفت که به به خییییلی خوشمزه شده!!!!

5)بعد از باغ ارم رفتیم حافظیه و بعد از حافظیه قرار بود بریم خونه ی خاله ی مامان.مانی اون روز نخوابیده بود. شب هم خوابش می یومد و هم می ترسید که اگه بخوابه ما جاش بزاریم و بریم خونه و اون تنها اون جا بمونه...خلاصه با وجود همه ی دنگ و فنگ هایی که داشتیم مانی نخوابید و شروع کرد گریه کردن و تا دید که ما لباس پوشیدیم و دم در منتظریم که بریم خونه ی مادر شروع کرد خیار پوست گرفتن و میوه خوردن !نزدیک های ساعت 11-12 مانی روی پای مامانش خوابیده و داره با مامانش لج بازی می کنه که نخوابه و

میلاد از اون طرف اتاق:اه این چرا نمی خوابه.؟

خاله فهیمه:مانی بخواب

مانی:

میلاد: اصلا پرتش کن تو جوب ،بندازش تو چاه ،این چه بچه ایه؟بذارینش بیرون...

مانی:

6)صبح دوشنبه،تخت جمشید:از ساعت 9 این طور ها راه افتادیم و ساعت 2-3 از تخت جمشید اومدیم بیرون توی راه برگشت:

مامان:این رستوران ایران گردی جهان گردی خیییلی رستوران خوبیه وایسا همین جا غذا بخوریم.

توی رستوران که رفتیم گارسون دو بار پرسید که آقا شما مطمئن هستید که اومدید غذا بخورید؟

-بله بله!

سر میز که نشستیم به کل رستوران نگاه کردم تقریبا اون جا هیچ کس نبود حتی بعدا فهمیدم که گارسون آشپز هم بوده...

-من توصیه می کنم جوجه کباب بخورید

ما:نه...نه هیچ کس جوجه کباب دوست نداره

-ولی امروز جوجه کباب بهترین غذاس

-نه...نه نمی خوایم!

15 دقیقه بعد:

عمو حمید:شنیده بودم که خشایار شاه....

مامان:چرا غذا رو نمی یارن؟

عمو حمید:خشایار شاه...

مانی:من گرسنمه!

-ولی خشایار شاه....

-آقا شما این جا اتاق هم دارید؟

-بله شبی 70 تومن!

-خشایار شاه...

20 دققه بعد:

-رفتن گوسفند بکشن؟

-نه بابا رفتن غذا های یخ زدشونو دوباره گرم کنن

عمو حمید:اینا به خاطر خشایار شاهه می گن هفته ای یه بار می یومده این جا

مانی:من گشنمه!

عمو حمید: میگن کورش....

-بابا نیم ساعته این جا منتظریم پس غذا چی شد؟

-کورش ماهی یه بار می یومده ...

غذا ها آماده شد ولی صد رحمت به لاستیک... موقع خوردن نگار که داشت با تمام وجود سعی می کرد این گوشتارو تیکه تیکه کنه از دستش دررفت خورد تو چش مانی

بابا:یه دو تا سگ داشتن این جا می دوییدن ولی الان نیستن...

ما به رئیس رستوران:آقا گوشتتون ماله چه حیوونیه،از کجاس؟

-ما تضمین می کنیم گوساله به شما دادیم...مطمئن باشید

-آقا نمی شد اینو با چاقو تیکش کرد

-نه نه گوشت ما تضمینیه!حالا می تونیم پول 2 تا از ماستهارو ازتون نگیریم!

عمو حمید:میگفتن که کورش ماهی یه بار می یومده این جا....

7)سه شنبه(فیروز آباد)

اون روز هم از اون روزایی بود که همه(مامان+بابا)تصمیم گرفتیم که ساعت 6 صبح از خواب بلند شیم و بریم فیروز آباد.

نزدیک های ساعت 7 شب توی راه برگشت، از دور دیدیم توی یه جایی مثل پارکینگ،تعداد زیادی خانم با لباس های محلی دور هم حلقه زدن و دارن می رقصن.رفتیم دم در پارکینگ که یک مردی که ظاهرن پدر عروس بود اومد و بعداز این که شنید از تهران اومدیم با کلی تعارف ما رو برد و بین مهمون ها نشوند و بعد از یه بیست دقیقه با دهن باز نگاه کردن، نوازنده اعلام کرد وقت شام و ما هم بلند شدیم  بریم ، آقای پدرهم که به بابا قلیون تعارف کرده بود و کلی تحویلش گرفته بود یه شماره با نام و نام خانوادگی و اسم پدر و مشخصات گرفت که ایشاالله اومدن تهران یه سری هم به ما بزنن!

8)چهارشنبه عصر قرار شد که با دختر خاله های مامانم بریم پاساژ ستاره که میگفتن خیلی الکی گرونه.به اون جا که رسیدیم نگار یه کفشی رو دید که مثل اون رو توی ونک دیده بود 90 تومن:

نگار:آقا این چنده؟

مرد فروشنده:28

-واااااااااااااااااااااای چقدر مفتتتتتتتتتتتتتتته...چهههههههههههههههههه خوب ایول ایول!!

مرد فروشنده یه نگاه به نگار کرد و رو به دوستش گفت: ممد این کفشه چنده؟....39 گفتی؟

-نه 28

-39 دیگه؟آره آره 39 تومن!

9)خاله فهیمه و میلاد و عمو حمید که محو قیمت لباسهایی که ما خریده بودیم شدن، پنج شنبه صبح خانوادگی قرار گذاشتیم که بریم ستاره و:

بابا:یک کفش آل ستار،یک عینک آفتابی

مامان:دو عدد بلوز

نگار:یک کفش آل ستار،یک کیف ، یک کیف دیگر و یک عدد آدامس

میلاد:یک کفش آل ستار،یک اسپری

خاله:یک کیف،یک بلوز و یک دامن

من:یک کفش آل ستار و یک کیف

عمو حمید:و دیگر هیچ!

10) جمعه شب در خانه:

مامان:مگه من قبلش از همتون سوال نکرده بودم که بریم همه گفتین آره؟

.
+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |
امسال رو با همه ی خوبی ها و بدی هاش دوست داشتم و دلم برای همه شیطونی هامون تنگ می شه.

دلم برای همه ی کل کل هایی که با اولی ها و دومی ها کردیم،برای آلبالو خشکه خوردن سر همه ی کلاس ها،برای تفنگ بازی با معلم سر کلاس جغرافیا وقتی حواسش نبود،برای رقصیدن سر همون کلاس وقتی معلم پشتش به ما بود،برای مو سیخ کردن سر کلاس عربی،برای دادن فلفل به بچه ها سر کلاس هندسه،برای پشه گرفتن سر کلاس ریاضی،برای تقلب کردن سر امتحان های حرفه و فن،برای نوشتن مشق ها سر کلاس انشا،برای خوابیدن نصف بیشتر زنگ تاریخ،برای این که سر کلاس های فرآن الکی گریه می کردیم که یه بحث پیش بیاد و درس پیچونده بشه،برای این که سر همون کلاس سوال های قرآنی می پرسیدیم که بحث رو به امام حسین و امام علی بکشونن،برای پاچه خواری هایی که کردیم از معلم کامپیوتر تا نمرمون رو قبل از امتحان ۲۰ گذاشتن،برای ماشین بازی سر کلاس های شیمی،برای فیزیک،برای کش رفتن خوراکی های شهرزاد،برای آدامس خوردن ها سر زنگ ادبیات،برای کشیدن کاریکاتور معلم جغرافیا،برای استپ هوایی،برای عمو زنجیر باف،برای خوندن بلند بلند لاو ستوری تو زنگ تفریح ها و برای حرکات نمایشی و مهم تر از همه یزد و سرویس و سوتی هامون و فیلم های ممنوعه دیدن ها و آهنگ گذاشتن ها و ساق های رنگی رنگی پوشیدن ها و... برای همه ی این ها تنگ می شه.

نمیدونم سال دیگه قراره چطوری باشه؛ نمی دونم که به قول خودمون فشار درسی قراره بیشتر باشه یا کمتر ولی اینو می دونم که دوباره سال دیگه قراره تو خرد بهمون خیلی خوش بگذره مثل این سه سال راهنمایی که با وجود همه ی بچه بازی ها و قهر ها و آشتی ها و با وجود همه ی سختی ها و شیطونی ها خیلی خیلی خوش گذشت... 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

-واو باورم نمی شه! ساعت نهِ و من بیدار شدم!حتما از عواقب این روز تولدِ!

رفتم پای کامپیوتر نشستم که ...

هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد!

1-2 ساعت گذشت که ...

بازم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد!

.

.

.

مامانم پای تلوزیون نشسته بود و سخت مشغول فکر کردن بود!تا منو دید:::

-ندا پاشو حاضر شو می خوایم بریم خونه مامان جون اینا!

-باشه

1 ساعت بعد:(مامان همچنان پای تلوزیون و سخت مشغول تفکر)

-ندا پاشو حاضر شو می خوایم بریم خونه مامان جون اینا!

حاضر شدم که شنیدم مامانم داره می گه:

- نگار پاشو حاضر شو می خوایم بریم خونه مامان جون اینا!

من که حاضر بودم،نگار هم حاضر شد،بابام هم که همیشه حاضره!!!

ما دم در بودیم،مامان همچنان پای تلوزیون و سخت مشغول تفکر:

-بچه ها حاضر شید دیگه می خواین بری....

-هه هه اِ شما حاضر شدید؟

تو راه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و همچنین خونه ی مامان بزرگم فقط به جز این که مو های من سیخ وایساده بود و به هیج وجه هم حاضر نبود که یکم حالت بگیره(شب می خواستیم بریم مهمونی)طوری که من به زور مو هامو دور بابیلیس می پیچوندم و تینا هم افتاده بود روی سر من و این بابیلیس رو فشار می داد که موهام پرس شه!!!!و با یه دست دیگش می کوبید تو سر من که بلکه بتونه با دستش این مو های منو درست کنه ولی در هر حال با همه ی این تلاش ها مو های من فر که نشد هیچ شبیه زمین شخم زده شده بود که یه مرغ توش دویده باشه(از بس که رو مو های من ژل زد این!!)

خلاصه مو هامو یه جوری بستم که چسبیده بود به سرم و مثل این کچل ها شده بودم!!!!(بلکه این ژل ها و اون مرغه(!) معلوم نشن)

موقع لباس پوشیدن نگار فهمید که جوراب نداره و خیلی هم جوراب لازم داره!یه هو دیدیم تینا دوید رفت یه جوراب سبز اورد

تینا:جوراب سبز می خوای دیگه؟

نگار:نه حالا مشکی نداری؟

تینا:نه نه سبز بپوش خوبه ها خیلی لباست میاد!

نگار:نه خوب سبز نمی خوام بعد این چرا روش گل های زرد داره!

من:تازه حاشیش هم بنفشه(جوراب سبز با گلای زرد و حاشیه ی بنفش خودتون ببینید چی هست! )

تینا:نگار خوبه ها خیلی قشنگه منم تا 2 سال پیش خیلی می پوشیدمش ببین پایینش رفته!آره آره خیلی خوبه

نگار:نه آخه این خیلی زشته!

تینا:خب پس ببر بندازش دور ببین نگار یا بپوشش یا من سریع تر بندازمش دور...اگه نپوشی می ندازمش دور ها!

نگار:

من:

تینا:

دیر وقت شد و ما هم رفتیم که بریم(!)مهمونی !

نگار:بابا من لباسم خوبه!

بابام:نــــــــــه نه

من:بریم خونه!!!

نگار:بابا من لباسم خوبه دیگه!

بابام:نـــــــــه نه

-خب تو که یه دست لباس دیگه هم آوردی میریم اون جا عوض کن!

نگار: نه من لباسم خوبه!

من:بریم خونه

بابام:می گم خوب نیست

نگار:خب من می گم خوبه!

من:بریم خونه

بابام:به حرف تو نیست که!

نگار:من لباسمو دوست دارم خیلی هم خوبه!عوضشم نمی کنم!

مامانم:ده خوب نیست دیگه چقدر بحث می کنی!

نگار:الان که فکر می کنم میبینم اصلا خوب نیست!اصلا به من نمی یاد!عوضش می کنم!

من:بریم خونه!

تو مهمونی هم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد به جز این که ساعت 2 شب که اکثر مهمونا رفته بودن یه هو عموم آهنگ گذاشت و یه هو همه شروع کردن رقصیدن (از بچه بگیر تا پیر یا از پیر بگیر تا بچه نمی دونم یه همچین چیزایی!)

ساعت 3 این طور ها رفتیم خونه

مامانم:اِ امروز تولد ندا بود!

من:

نگار:نه بابا دیروز بود!

مامانم:بابا تولدش 1 فروردین یعنی امروز!

نگار:ولی سال ندا دیروز تموم شد!

بابام:اون جوری که همه ی تولد ها اشتباه میشه!

مامانم:...

من که نفهمیدم چی گفتن واسه همین رفتم تو اتاق،چراغ رو خاموش کردم و هد فون هامو گذاشتم تو گوشم و تا ساعت 6 آهنگ گوش دادم و دیگه حرف هاشونو نفهمیدم!و صبح هم که پاشدم نفهمیدم کِی هد فون رو از گوشام در آوردم..

در هر حال سلام 14 سالگی!

 

پ.ن1:--هه هه قبل از امسال(!) فکر میکردم که روز تولد همیشه یه روز خاص آخه قبلا هم روز تولدم همیشه خیلی خاص بود ولی امسال نه یه اتفاق هیجان انگیز افتاد نه یه اتفاق هیجان انگیز افتاد نه یه اتفاق هیجان انگیز افتاد!!! ولی در هر حال:

تولد تولد تولدم مبارک ،مبارک مبارک تولدم مبارک، بیام شمع هارو فوت کنم که ایشااله 100 سال زنده باشم!درن درن درن دن و دیگر هیچ... (امسال که کسی برام از این شعر ها نخوند بزار خودم بخونم!!)

پ.ن2:نگار لباسشو عوض کرد ولی نکرد!

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

اول از همه سلام

امروز صب وقتی از خواب بلند شدم احساس کردم هوا یکمی مشکوک می زنه ؛چشمامو باز کردم و یک جسم بسیاز عظیم مقابل چشم هام  دیدم که داشت به سرعت به من نزدیک می شد دنیا تیره و تار بود و فضای اتاقم هم انگار که فرق داشت( یکمی مه آلود بود) خودمو عقب کشیدم چون اون جسم کاملا دیگه داشت به صورتم می خورد.روی میز پریدم  و عینکمو زدم:

-خب مامان می خوی بیدارم کنی مجبور نیستی بیای در گوشم داد بزنی از دور هم بگی می فهمم!

رفتم پایینو بُخور رو خاموش کردم ، چراغو روشن کردم ،وسایلم رو تو کیفم گذاشتم که ناگهان

یه چیزه مشکوک نظرمو جلب کرد:جزوه ی هندسم تو کیفم نبود ،تو قفسه ی کتاب ها هم نبود ،نه رو میز،نه رو تخت،نه زیره تخت و نه حتی زیر فرش بود،در واقع هیچ جا نبود!!!

نمی دونم چرا ولی تا آخر روز احساس می کردم که اتفاق های دور و اطرافم یکمی مشکوکه حتی پیدا شدن جزوه ی هندسم دقیقا 5 دقیقه قبل از اومدن معلم به کلاس و مخصوصا آیسان که وقتی اونو به من داد چشماش خیلی خیلی مشکوک بودن (حتما یه توطئه ای در کار بوده من که باور نمی کنم)

 

 

 

همین حرف دیگه ای نیست!!!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

اشک هام همین جوری سرازیر می شن انگار که از پشت سرم یه شلنگ به مویرگ های چشمم وصل کردن و فشار آبم تا ته زیاد شده.در رو باز می کنم یه ابری از نا امیدی و غم و غصه به صورتم می خوره و سلما با دماغی قرمز و صورتی خیس می پره بغلم!

2 ماه قبل:

-مهشاد بریم به خانم درویش زاده بگیم؟

-آره بابا میریم میگیم!

-نه من نمی یام!

مهشاد دستم رو گرفت و به سمت میز معلمین برد

من:آخه مگه وقت قحطی اومده؟داره غذا می خوره...وللش

-نه بابا!...سلام خانم!

منم به زور سعی کردم خودمو پشت مهشاد قایم کنم!

خانم درویش زاده:سلام(یه نگاهم به من کرد که یعنی دیدمت)...چیه؟میزی شکوندین؟پرده رو کندین؟دست و پای کسی شکسته؟

من:

مهشاد:نــــــــــــــــــه  می خواستیم ببینیم که ... یعنی..در واقع ...عرضم به خدمتتون که...(!)می گم...ای خدا!

من:خانم می شه واسه حرکات نمایشیمون هیپ هاپ برقصیم؟(با سریع ترین حالت ممکن گفتم!)

خانم درویش زاده(معاون پایه مون):جانم؟....نــــــــــــــــه ...البته بستگی داره!...نــــــــــه نه اصلا نمی شه!نه نه نه

من:

مهشاد:

- ولی آخه به این زودی؟وایسید موضوع هارو بدیم بعد!

1 هفته بعد شایدم بیشتر موضوع ها رو دادن: "به بالا نگاه می کنم" یا "زمین من"

در کلاس:

رژین:به بالا نگاه می کنم که اصلا نمی شه خیلی موضوعه چرتیه!

-آره آره

آره بابا یعنی چی مثلا؟

-منم اصلا خوشم نیومد

-آره آره

-منم همین طور(!)

و 1 هفته بعد ما تمرین هامونو با موضوعه به بالا نگاه می کنم شروع کردیم!

سه یا چهار هفته تمام با رنج و بدبختی و اشک و آه و ناله(!) تمرین کردیم.خونه ی همدیگه  رفتیم با چه مصیبتی از معلم هامون وقت گرفتیم:هر زنگ گریه می کردیم که وای خانم نمی دونید چقدر کارمون عقبه....آی خانم یکی از بچه هامون دستش شکسته ما کارمون افتضاح عقب افتاده! و یکی از بچه هامونم وسط کلاس میزد زیره گریه! این طوری بود که همه ی معلم ها بهمون اجازه دادن و ما هم کلی تمرین کردیم(وقتی می گم کلی یعنی کلی)::

سلما دستش ضرب دید،من یکی از انگشت های پامو شیکوندم(اون روز که بچه ها اومدن خونمون این انگشتمو چشم زدن!)مهشادم آپاندیسش که 2 بار هم عملش کرده بود درد گرفت دوباره،آرین هم یک روز از بس که تمرین کردیم بدنش خشک شد و نتونست بیاد مدرسه!!

خلاصه بعد از این 3-4 هفته، یکشنبه روز مسابقات بود(ما از اول روز کاری نداشتیم و فقط مسابقه می دادیم!)حرکات نمایشی آخرین مسابقه بود و همه ی بچه ها و معاون ها و معلم ها کار ما ها رو می دیدن!

صبح،ساعت 7 ما همه تو نماز خونه جمع شدیم و تمرین کردیم و آروم آروم خبر بقیه ی مسابقات رسید: شیمی یکی مونده به آخر ،زیست 3یا چهارم ،ریاضی رو نمی دونم ولی فیزیکو اول شدیم،کلاژ آخر و بعد از رسیدن هر کدوم از این خبر ها پیام رسون می گفت که فقط امیدمون به شماست،شما حتما اول می شید کارتون عالیه!

خلاصه تا ساعت دو که می خواستیم بریم تو امفی تئاتر همه همین جمله رو بهمون گفتن . مسابقه شروع شد کار های بقیه رو دیدیم و امید گرفتیم تا نوبت خودمون رسید در حین اجرا با هر حرکت خوبمون همه دست و جیغ می کشیدن خلاصه همه خیلی تعریف کردن.

فرداش:

من:خانم درویش زاده نتایج رو نمی زنین؟

-خانم نتایج چی شد؟

-خـــــــــــــــــــــــــــانم درویش زاده من فقط واسه نتایج امروز اومدم مدرسه!

همین روند ادامه داشت تا ...

آیدا می یادو میگه:ندا امتیازمون 80 شده!

فکر می کنم دیگه کمه کمش چهارم شدیم که دستمو می کشنو می برنم دم جدول امتیاز ها آروم آروم می شمارم: 11دهم!امکان نداره...یعنی یکی مونده به آخر؟!

اشک هام همین جوری سرازیر می شن انگار که از پشت سرم یه شلنگ به مویرگ های چشمم وصل کردن و فشار آبم تا ته زیاد شده.در رو باز می کنم یه ابری از نا امیدی و غم و غصه به صورتم می خوره و سلما با دماغی قرمز و صورتی خیس می پره بغلم!

 ولی در هر حال اول یا آخر خودمون که خیلی راضی بودیم!!

پی نوشت :مسابقات دهه ی فجر یه سری مسابقات کلاسیه که در همه ی زمینه ها هست (مهم ترینش هم همون حرکات نمایشه!)

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

در دنیا ی من،من در وسط همه ی عالم و کائنات ایستاده ام و زمین به دور من می چرخد..اگر من بگویم خورشید طلوع و غروب می کند.در دنیای من همه ی کار هایی که من دوست دارم و می خواهم انجام می شود و همه ی چیز هایی که من می گویم حاضر میشود.دنیای من،دنیای بی قانونی هاست.هر کس هر کاری می خواهد میکند و کسی مسئول کار های دیگران نیست.سر در آنجا یک علامت دروغ ممنوع زده شده.ولی کسی نیازی ندارد که دروغ بگوید. در دنیای من درس خواندن اختیاریست.هر کس که بخواهد پیش رفت می کند.در انجا من رئیسم و هر چه بخواهم دارم:یک خانه با تمام وسایل مورد نیاز،یک زیر زمین مرموز،یک ماشین زمان،معدل های بیست،شیرینی ها و کیک های مختلف،ساعت برنارد،ماشین های مدل بالاو...

تو می توانی در دنیای من در هر دوره ی زمانی که می خواهی باشی.می توانی تمام وسایل مدرن و مجهز داشته باشی و می توانی فقط به یک فانوس کوچک و خانه ی چوبی هم قناعت کنی...

اما دنیای من یک جامعه ی طبقاتی است.هر کس که زحمت بکشد مقام بالا تری هم دارد.باید همه چیز را از صمیم قلب بخواهی و برای دارایی هایت تلاش کنی.در انجا هر روز یک اتفاق جدید و هیجان انگیز می افتد و هیچ روزی تکراری نیست وهمه در تکاپو هستند.

دنیای من هم جادویی است و هم طبیعی بستگی دارد تو چه بخواهی.انجا انقدر بزرگ بزرگ بزرگ بزرگ است که همه ی همه ی آدم ها را با همه ی همه ی آرزو هایشان در خود جا می دهد!!!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

این متنو تو برق رفتگی و زیر نور شمع مینویسم . ببینید که من برای این وبلاگ چه ها که نکردم...

از چهار روز پیش یعنی یک شنبه شایدم شنبه یا پنج شنبه نه چهار شنبه... نمیدونم در هر حال خیلی وقته که ما در حال اسباب کشی هستیم .

روز اول قصد اسباب کشی داشتیم و بهش فکر کردیم ( در هر حال اینم کار سختیه ... فکر کردن...)

روز دوم فکر کردیم که میشه اسباب کشی کرد.

روز سوم سعی کردیم که فکر کنیم اسباب کشی کردیم.

روز چهارم هم فکر کردیم که چه خوب میشد که اسباب کشی کنیم...

خلاصه تا دو روز پیش یعنی یه روز قبل از اسباب کشی کارتون گرفتیم و وسایل رو به صورت فشرده جمع کردیم... من درس خوندم... غر زدم... گریه کردم!!!... وسیله جمع کردم... به اسباب کشی هم فکر کردم

دیروز از مدرسه رابه را رفتم خونه جدیده بعد را به را رفتم خونه قدیمیه و با میلاد کلی حمالی کردیم.

(فکر میکنم که اینا بازم فکر کرده بودن که اسباب کشی کردن چون فقط یخچال و تلویزیونو فرش ها و مبل ها رفته بود)

خلاصه وقتی برگشتیم خونه جدیده دیدم یه ایل خونمونن جمع شدن و دارن تو سر خودشون میزنن که با این همه وسیله و کارتون چیکار کنن.

بابا و مامانم رفتن خونه قدیمیه و برگشتن تا اونا برگردن ما کلی کار کردیم ( ولی حالا هیچ کاری نکرده بودیما!)

بعد عمم اومد پرده های منو نصب کرد و کلی زحمت کشید

بگذریم... این شرح حال مختصری از اسباب کشی ما بود یا شاید مقدمه ای برای این..

تولد... تولد... تولدت مبارک... تولد...تولد...تولدت مبارک  دِرِدِدِن... دِرِدِدِن ... دِرِدِ...دِرِدِ ... دِرِدِدِن...

نگار جونز (جونم) تولدت مبارک

13 سال تو اتاقم باهات شریک شدم کمد من کمد تو هم بود ... بالا سرم خوابیدی( از بچگی خودخواه بود نذاشت یک شب فقط یه شب بالا بخوابم )

ولی در هر حال تفلد 17 سالگیت مبارک.

مسئله ی 1: از بابا بزرگ ، مامان بزرگ، عمه ، مامان ، بابا، دایی ، زن دایی ، خاله ، شوهرخاله ، پسر خاله ، نگار و به ویژه خودم که در این اسباب کشی مارا یاری کردند ممنونم!!

مسئله ی 2:هیچ وقت یادم نمیره روز اولی که رفتیم اون خونه قدیمیه نگار برام جفت پا گرفت با مغز خوردم زمین

مسئله ی 3: توی اولین روز این اسباب کشی هم هرچی سعی کردم برای یکی جفت پا بگیرم نشد

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

عاقلان شهری بر سر ابلهان جیغ می کشیدند و تحقیرشان می کردند.بر سرشان می زدند که چرا عاقل نمی شوید و به جمع ما نمی پیوندید؟

سال ها می گذشت و قلب ابلهان روز به روز فشرده تر می شد که خون دیگر به بطن ها راه نمی یافت و ماهیچه های قلب آنها دیگر توانایی جاری کردن خون در رگ های آنها را نداشت.

تعداد ابلهان روز به روز کمتر شد ولی هیچ وقت دست از تلاش کردن برای عاقل شدن نکشیدند.ابلهان سعی می کردند ،اما غافل از این که فریاد های عاقلان روز به روز قلب آنها را فشرده تر کرده و اگر عاقل هم می شدند، دیگر قلبی نبود که روز ها و ساعت های زندگیشان را بشمارد.

عاقلان هم در غم از دست دادن نزدیکان ابله خود روز ها به گریه برخاسته و تحقیر های عاقلان بالای سرشان را تحمل می کردند!

پس به جای این که بر سر ابلهان فریاد خشم بر آوریم، به آنها فرصت عاقل شدن بدهیم زیرا ان ها هم از ابله بودن خود راضی نیستند.

ما هم روزی ابله بوده ایم!

پ.ن:وقتی این متنو نوشتم که حالم خیلی خوب نبوده و ان متن کنایه داره منظور آدم های ابله و عاقل نیستند.صرفا منظور رفتار نا درسته!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

 من یه دوست داشتم،یه دوست خیلی خوب...ولی خب ،حالا دیگه نیست،نمی دونم،دعوامون شده،قهر کردیم،هر چی که هست،حالا دیگه نیست.

این دوسته من همیشه پیشم بود،تو غم و تو شادی،تو بازی هام ،تو مسخره بازی و خنده ها،توی عصبانیت و جیغ و دادا.اون هیچ وقت چیزی نمی گفت و فقط نگام می کرد و همیشه ی همیشه  یه لبخندی داشت که وقتی گریه می کردم،اشکام بند میومد،وقتی عصبانی بودم،آروم می شدم و وقتی شاد بودم شاد تر می شدم.

دلم خیلی براش تنگ شده.هر روز می بینمش ،ولی خب دیگه نیست.نه نگام میکنه،نه من نگاش می کنم.خیلی سریع از کنارش میگذرمو بی توجه بهش کارامو می کنم.یکی دوبار رفتم پیشش.داشتم گریه می کردم اونو تو دستام گرفتم و تا شروع کردم حرف زدن.دوباره مثل همین چند وقت پیشا گفتم:‍"ببینم ندا...ذ دیوونه شدی؟یا خوش حالی؟داری با عروسکات حرف می زنی؟"

عروسک های من مجموعه ای از خرس ها و خرگوش ها و کرم ها و سگ ها و گاو ها و آدم ها و موش ها و .... بودند.یه چند تایی هم تازگیا بهشون اضافه شده یه هیپو و یه خوک ولی خب...همون جوری تر و تمیز نشستن تو کمد و اون طرفو نگا می کنن.

این عروسک ها دنیای بچگی منو پر می کردند.هر وقت از مدرسه میومدم ، می دوییدم تو اتاق ، در کمدو باز می کردم و اونا رو در میوردمو باهاشون حرف می زدم.خیلی فاصله گرفتم ازشون از اونا و از دنیای بچگی که هر روز بدو بدو از مدرسه میومدم بیرون،بدون اجازه ی مامانم یه آلوچه می خریدم و تو راه مدرسه،پیاده تا خونه می خوردمش وقتی هم می رسیدم خونه هر هر می خندیدم چون دور لبم،دندونام و زبونم قرمز قرمز قرمز بود...!

الان که یادم می یوفته افسوس می خورم که چرا انقدر زود تموم شد.راستش خیلی دلم می خواد برگردم به اون دنیای آلوچه و چرخ و فلک،تاب و آب نبات.برگردم به دورانی که مهم ترین مساله درس بودو بدون اجازه ی مامان الوچه خوردن.ولی خب .....خیلی دورم...خیلی انقدر که هر چقدر دستمو دراز می کنم حتی نوک انگشتامم بهش نمی خوره....

 

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

روزایی که می خوایم بریم  مهمونی یا مهمون می خواد بیاد فرقی نداره،مامانم از صبح زود ساعت 1! شروع می کنه غر زدن و ایراد گرفتن و اینا.چه بریم چه کسی بخواد بیاد در هر حال باید خونه رو تمیز کنیم!اجازه ی اعتراض هم نداریم چون چک و لگدی که می خوریم.

اون روزم از اون روزایی بود که قراره مهمونی بریم،اونم از نوع افطاریش! پشت کام نشسته بودم (ساعت 5)

مامانم:ندا پاشو برو حاضر شو!

مامانم به نگار:نگار پاشو برو حاضر شو!

نگار و ندا به مامانم:بابا مامان!ساعت پنجه!!!!

پشت کام نشسته بودنم(ساعت 5:5)

مامانم:ندا مگه من نگفتم پاشو برو حاضر شو؟نگار تو یه ساعت طول میدی!!

نگار:بابا مامان من کی یه ساعت طول میدم تازه اگه یه ساعتم طول بدم میشه ساعت 6 ما هفت و نیم می خوایم بریم اون جا!

مامانم:شیرینی هم می خوایم بخریم خب!!!!!

همین جوری این کش مکش ادامه داره تا ساعت 6 که بابام میاد دیگه باید پاشیم!!

در ماشین (ساعت 7:25)

مامانم:الان این ساعت کوفتم گیرتون نمی یاد چه برسه به شیرینی!!!

بابام با خونسردی تمام:نه بابا می یاد!(این بابا تو خانواده ی ما زیاد به کار میره!)

جلو در شیرینی فروشی(ساعت 7:30)

بابام دست خالی از شیرینی فروشی اومد و بدون صحبتی تو ماشین نشست(یعنی کوفتم گیرمون نیومده)

دمه خونه دایی اینا(ساعت 7:45)

جمعیت توی خونه:سلللللللللللللللللللللللللللام

ما چهار نفر:سلااااااااااااااااااااااااااااام

کژال به تنهایی:سلام گلابیا!

ما به کژال:سلام گلابی!

حدودا نیم ساعت سلام و ماچ و بوسه و اینا طول کشید و ما هم رفتیم روی یه مبل کنار کژال و تینا

 نشستیم

تینا:مانی از وقتی کیارش رو دیده کرک و پرش ریخته.رفته چسبیده به باباش!(مانی تو خانواده ی ما شیطون ترین بچس!)بیا تو اتاق ببین چی کارا که نکرده این بچه!

تینا دستمو گرفتو منو کشون کشون برد تو اتاقش،اونجا شده بود آشغال دونی:

همه ی عروسک های تینا و پارسا جز یکی روی زمین افتاده بودند و یا دستشون کنده شده بود یا لباسشون!روی میز تینا یک عروسک با مو های طلایی بود و یه کلاه با مزه سرش بود.عروسکه رو بر داشتم.سعی کردم که کلاهش رو از سرش جدا کنم،محکم چسبیده بود طوری که من انقدر زور زدم که صورتم قرمز شد و دندونام درد گرفت و کج شدم ولی این کلاه از سره عروسک مو طلایی جدا نشد!

خلاصه بی خیال شدمو رفتم که پای کامپوتر بشینم که یکی مثل برق که خیلی هم شبیه بچگی های ....بود(!) اومد و روی صندلی نشست و یه لبخند خیلی بد فورم هم تحویل من داد.

من:کیارش پاشو،کار دارم!

کیارش:

من:ده می گم پاشو!

کیارش:

من:اصلا پا نشو.پسره ی ....(سانسور)

کیارش:

پارسا:ولش کن چی کارش داری؟الان مامانش میاد دعوامون می چنه!

من:

کیارش:

در همین حین(!) میلاد وارد اتاق شد و با دیدن اتاق:(واو چه باحال!تا حالا اتاق تینا رو این جوری ندیده بودم! اِ سلام کیارش!) و رفت یه دونه آروم زد پشت کمر کیارش.ناگهان کیارش پاشود و مشت و لگدی به این میلاد زد.میلاد هم اومد از دم دست این بچه دور شه که پاش پیچ خورد و پرت شد رو زمین کیارش هم فرصت رو غنیمت شمورد و پرید رو سر میلاد و با ماشینی که تو دستش بود می کوبید تو سرش!

تینا:ندا بیا توپ بازی!خیلی حال میده ها!

من:توپ بازی؟

تینا:نه خیلی بازیه بدیه!اصلا هم حال نمی ده!

من:نه خوبه! و یه توپ بر داشتمو کوبیدم تو سره تینا!اونم زد تو سره میلاد و میلادم زد تو سره کیارش!

کیارش به ما:

کیارش به باباش:باباااااااااااااااااااااا!

میلاد:در رو! و ما هم همگی توپ رو بر داشتیمو پریدیم طبقه ی پایین.خونه ی مامان بزرگم اینا ی هیچ کس نبود جز....

نگار:آره بابا می ریزیم سرش می زنیمش!تنهایی نرینا!خیلی بزرگه میزنه له تون میکنه!با هم بریزین سرش!

نگار طبقه ی پایین داشت با تلفن حرف میزد!

-بگین مهر انگیزم بیاد با نیوشا!تازه مهرنگیز بیاد...

من توپو بر داشتمو کوبیدم تو سره تینا و باعث شد که دیگه حرف های نگارو نشنویم و تینا هم دوید و توپو پرت کرد تو سره من و میلادم توپو تو هوا گرفتو ...

تلق تولوق چیک تق!

کلید توی در چرخید و در باز شد!

مامان جون:داشتین توپ بازی می کردین؟بده من توپو ببینم!مامان جون توپو بر داشت و مثلا قایمش کرد(انداختش زیر میز)

مامان جون:دیگه نبینم توپ بازی کنینا!

من:ما که اصلا نمی دونیم توپ کجاس!

مامان جون رفت تو آشپزخونه و هی ظرف ها رو این ورو اون ور کرد که ما مثلا بریم بالا.ما هم خیلی پرو نشستیم رو صندیلو به هم لبخند زدیم!تا که مامان بزرگم خسته شدو رفت بالا!

نگار:آره بابا یارو کراک هم کشیده به خاطرش!!!!!!!!!!!!!!!!!

میلاد:هاون؟کراک؟چی؟هاون؟

من:هیس

من به نگار:

تینا:بریم توپ بازی!

ما هم دوباره شروع کردیم توپ بازی!

تلق تولوق چیک تق!

دوباره مامان بزرگم اومد:اِاِاِ پسر بد!چرا توپ بازی می کنین؟مگه من نگفتم نمی تونم جارو کنم؟توپو بده به من بینم!

و توپ رو بر داشتو انداخت زیر مبل!

ما در خانه(ساعت9:30)

تینا:بریم توپ بازی!

و ما هم دوباره رفتیم توپ بازی با این تفاوت که هر 2 دقیقه یک بار من می گفتم:هییییییس!

تا ساعت10 بازی کردیم که صدای در اومد و ماچ بوسه و خداحافظی!

ما هم بدو بدو رفتیم بالا!

عموی مامانم اومده بودو بچه هاش!

حدودا 3 ساعت نشستیمو به حرف های مامانم اینا گوش دادیم که از طرز پخت زرشک پلو رسید به وسایل توی سوپر مارکتو گرونی و رفتن بچه ها و تنها شدن مادرا!دیگه از این بحث های جور وا جور خسته شدم که توجهم به مانی جلب شد

مانی:بابا می شه به من یه توپ بدین!

من و کژال و تینا و باباش:

بار اول بود که مانی از کسی خواهش می کرد!!!!!!

کژال تو گوش من:آره بابا کیارش داشت مانی رو خفه می کرد!!!!!!!!

رفتم تو اتاق تینا اینا:اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد اون عروسک مو طلایی بود که نه مو داشت،نه لباسو نه کلاه!!!توی دسته کیارش هم داست به فنا می رفت!

تو شوک بودم که مامانم گفت :بچه ها بریم

من هنگام حاضر شدن:مامان بمونم دیگه!

نگار:

من:خب میذاریم نگارم بمونه!

عموی مامانم:همه بمونن،فریبا(مامانم)شما هم بمونین.تا سحر هستیم خدمتشون!

زن داییم:

کژال:فریبا بذار بمونن،میان خونه ی ما.امشب مهدی شب کاره منم تنهام!

خلاصه ما هم خودمونو انداختیم خونه کژالو مامانم اینا هم رفتنو.عموی مامانم هم تا سخر بودن در خدمت داییم اینا!تازه صبح هم رفته بودن شاعبدالعظیم.

مسئله ی 1:کیارش فقط چهار سال دارد!

مسئله ی 2:این فقط یکی از مهمونی هایی بود که توی ماه رمضون دعوت شدیم،ولی بقیه هم مشکلاتی مشابه داشتند!

مسئله ی 3:کیارش،پسر دختر خاله ی مامانمه!

مسئله ی 4:متن قبلی برای یکی از دوستام بود که دادو من گذاشتمش تو وبم!و من هیچ گونه برادری ندارم!انقدر نپرسین!

مسئله ی ۵:خواب بهتر است از ثروت!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

 

من در خانواده ای هستم که گرمی و محبت از فرهنگ لغات آن دزدیده شده است.من گول زدن خود را خوب بلدم.فکر می کردم میتوان با کمی شوخ طبعی و شوخی راحت تر طلب کمی توجه و محبت باشم.مادرم خوب می داند که خواسته ی من چیست اما دریغ از کمی توجه! او پسری دارد که از من بهتر است.در نظر او من باید همیشه محاکمه بشوم و او در جایگاه یک فرد کاملا پاک و معصوم قرار بگیرد. پس دادگاه ما با حضورقاضی مادر و وکیل پدر شروع می شود لازم به ذکر است که متهم من  و بدون هیچ وکیل در جلسه حاضر می شوم.

دادگاه در پذیرایی خانه تشکیل می شود.همه سر جای خود.مادر عصبانی،پدرچپ چپ نگاه میکند،برادرم پوزخند می زند.می دانم دادگاه رسمی ست.

قاضی می پرسد: (خب که اینطور...تو صداشو در آوردی...درسته الهی مرگ بگیری؟!)

من جرات می کنم و حرف می زنم:(بله ولی من فقط داشتم شوخی می کردم لوس بازی بسه دیگه!!!)

قاضی ابروهایش را درهم می کند و می گوید:(معلوم بود...!)

وکیل تایید میکند:(بله این دختر باعث ریخته شدن 2 قطره اشک از چشمان موکلم شده!)

برق لحظه ای در چشمان قاضی می دود و بعد حکم تبعید من از پذیرایی به اتاقم صادر می شود.

طرفداری بیجا درون مرا از تنهایی آزرد.تنهایی بهترین رفیق من در همه جا بود.من در رویا هایم اورا یک مرد خوش قیافه و مهربان تصور می کردم که انقدر پولدار بود که می توانست یک ایالت  خریداری کند.

.

.

حیف که در نقطه ای دور، شاید آن اسب رم کرده ی رویا به سفر برخیزد.شاید هم صاحب، دل دیگری شود که از من پاره تر است.حیف که در آن بیشه ی دور رویای تو حتی پشیزی ارزش ندارد که دل آواره ی تو صاحب  اتاقی درخانه ای شود.

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

صبح زود از وقتی خورشید طلوع میکند صدای بچه های قد و نیم قد که آواز خوان به صورت پابکس به مهد کودک آفتاب مهر خورشیده گل های مهتابی مادر مهربان واقع در محله ی پر شور و حال ما که پر از پیرزن ها و پیر مرد ها که عصا به دست در کوچه قدم می زنند و به سر کوچه که می رسند می نشینند و یادشان می رود که خانیشان کجاست و یا کی به این جا امده اند و باید داد بزنیم که: (( پدر جان خونتون کجاست))و کلی آدرسو ساعت و دقیقه بگوییم تا بفهمند کی هستند البته مساله ابن جا به اتمام نمی رسد.بعد از 2 دقیقه که دستشان را میگیری و به سمت خانیشان میبری سرت داد میزنند که(( کی هستی و با او چه کار داری!..))در کوچه ی ما یک مهد کودک با اسمی بسیار جالب،یک رستوران درب و داغون که محل اجتماع مگس هاست،یک بانک که نبش کوچه قرار دارد و روبه روی ان یک لباس فروشی کودکان است که فروشنده ی ان دم در می نشیند و آهنگ می خواند و همراه ان سر تکان میدهد!.

محله ی سر سبزو تمیزه ما درخت های بسیار بسیار زیبای خشک شده با شاخه هایی آویزان،برگ هایی زردو یا قهوه ای در حال ریزش جلوی هر خانه دارد که اهالی این کوچه به این گیاهان سالی،ده سالی،قرنی و یا شاید بیشتر اب نمی دهند که ما هم از این اهالی جدا نیستیم.

تنها چیز جالب انگیزه محله ی ما مغازه های ان است که به شرح زیر است:

1)لباس فروشی

2)سوپر مارکت

3)لباس فروشی

4)لباس فروشی در حال تعمیر

5)لباس فروشی خالی

6)مغازه ای که قرار است لباس فروشی شود

7)الکتریکی

8)مغازه ای با در های بسته

9)لباس فروشی با در های باز!

و باز هم لباس فروشی بعد از یازدهمین مغازه که اخرینش لوازم آرایش فروشی است به یک پاساژ می رسیم و بعد از ان یک آیس پک.

از ساعت 6 به بعد ملت به خیابان ها می ایند و گیشا از قبل از پل تا میدان آخر ان که می شود از کوچه ی یکم تا چهل و یکم پر از دختر و پسر هایی دست در دست هم با قلبی بالای سرشان می شود که راه می روند و روز های شیرین خود را به هم تبریک می گویند:D

محله ی ما در کل جای جالبی است و بچه های مهد کودکی آن هم با آواز های کودکانیشان و بوی رستوران خرابه و لب خند پیرزن هایی که به خانیشان می رسند مایه ی تنوع آنجا هستند...

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

۱)حدودا 2-3ساله بودم، روی زمین دراز کشیده بودمو داشتم تلوزیون می دیدیم.نگارم رو صندلیش نشسته بود هی این صندلی رو عقب جلو می کرد.مامانم یه 5-6 بار بهش گفت نگار نکن اونم خیلی شاد همین جوری ادامه داد تا تعادلش رو از دست داد و صندلی با چه شدتی پرت شد رو سره من خوده نگارم داشت با صندلی میوفتاد که نیوفتاد.خب خیلی شانس اوردم که مغزم متلاشی نشد...ولی تا دو هفته من یه شاخ بادمجونی داشتم!

2)حدودا 4 ساله بودم، روی تخت نگار چهار زانو نشسته بودم،لبه ی تختش بودم که باهاش دعوام شد و اونم از تخت پرتم کرد پایین(تخت دو طبقه بود نگارم طبقه ی بالا!)هنوزم نمی فهمم چی شد که زنده موندم ولی خب شانس اوردم که از پشت افتادم!

3)توی همون سن و سال بودم که داشتم با بابام  و نگار عمو زنجیر باف بازی می کردم! خب من بچه بودم و نمی تونستم خیلی سریع حرکت کنم نمی دونم اونا چجوری از من اتنظار داشتن مثل اونا بدوم!اون دو تا تند تند دویدن و منم به زور به زور سعی می کردم تند تند راه برم آخر سر انقدر سرعتشون زیاد شد که دست من یه هو تق صدا داد و از جاش درومد!حالا شانس آوردم گوشت و پوستم جدا نشد!

4)بازم تو چهار سالگی خونه مامان بزرگم اینا داشتم با دختر دایی و پسر خالمو نگار(!) گرگم به هوا(اگه اسمش این باشه)بازی می کردیم که من حواسم پرت شد به تلوزیون ولی همون جوری دویدم و رفتم تو شکم مامانم. سینیه چایی هم که دستش بود کاملا ریخت رو من!رفتیم بیمارستانو اینا دکتره هم گفت شانس اوردین و اینا..!

5)یک بارم داشتیم تو دبستان بدو بدو بازی می کردیم:   که من خوردم به یه دختره ی غول(!)اونم نا مردی نکردو جا خالی داد منم با سر پرت شدم زمین دماغم شکست!یه بار دیگه هم (پنجم دبستان بودم)تو سالن ورزش نشتسه بودم که یکی از بچه ها توپ رو شوت کرد مستقیم تو دماغ من!دماغمم دوباره شکست!(خب اگه یه سال دیگه تو اون مدرسه می موندمو این دماغه یه دور دیگه هم می خواست بشکنه دیگه چیزی ازش نمی موند!و خب حالا،شاید می مردم دیگه!!)

6)اِ اینو یادم رفت یه بارم بچه بودم معلم شنا از دستم حرصی شد ولم کرد تو قسمت عمیق منم داشتم می مردم که یکیو پیدا کردم آویزونش شدم تا یکم بتونم تنفس کنم!!

7)پارسال برای اولین بار رفتم بازار(با مترو رفتیم)تو راه برگشت بودیم و سوار پله برقی شدیم که یه پیرمرده تعادلش رو از دست داد افتاد روی یه مرده و اونم افتاد رو یکی دیگه و اون آخریه هم افتاد رو من!می تونم بگم اون موقع کاملا مرگ رو حس کردم.از پشت افتاده بودم رو پله برقی و داشتم می چرخیدم این پله برقی هم هی می رفت بالا!یه کیسه ی خیلی بزرگ طب سوزنی اون مرد جلوییه ی من داشت می خورد تو صورتم که اگه می خورد من سوراخ سوراخ می شدم ولی کژال(زن داییم )زدش اون طرف و من شانس اوردم!بعدم پله برقی رو خاموش کردن و من رفتم درمانگاه و تو راه برگشت به خونه هم نزدیک بود که لایه در آسانسور گیر کنم(آسانسورش قدیمی بود سنسور نداشت لایه درش)که کژال کشیدم تو آسانسور..

۸)یه بارم داشتم تو آزمایشگاه زیست صندلیمو می بردم سر جاش که این صندلیه بر عکس شد خورد تو قفسه ی سینم منم احساس می کردم که ریم سوراخ شد و یه بارم همین امسال با نگار! داشتیم مسخره بازی در میو وردیم که با زانو نشست رو قفسه ی سینه ی من دنده هام تق صدا داد و نفسم بالا نمی یومد و هنوزم درد می کنه فقط شانس اوردم که دندم نشکست و بعدشم ریم سوراخ نشد و بعدشم نمردم!

خب منم از یاسی و هر چهارتا بچه های تایف می خوام که بنویسن!

 

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

هر جمعه با کلی  دادو بیداد و مشت و لقد از خواب بیدار می شیم.به زور لباس می پوشیم و حدود های ساعت 5:30 از خونه بیرون  میریم.توی ماشین بابا و مامانم از منظره و خیابونا تعریف می کنن با این وجود که ما هنوز تو تهرانیمو و خیابونا هم همون خیابونان با این تفاوت که یکم خلوت ترن.منو نگارم(خواهرم)توی ماشین خوابیمو هیچ کدوم از حرفاشونو نمیشنویم!!(نکته انحرافی حدس میزنیم که تعریف می کنن)

جمعه ی هقته ی پیش ساعت 6 رسیدیم .یکم پایین تر از درکه.بابام ماشینو نگه داشت و گفت از این جا پیاده میریم و با مامانم خوش حالو خندون از ماشین پیاده شدن.منو نگارم که نگاه های غضب ناک مامانمو دیدیم به این نتیجه رسیدیم که از این جا پیاده رفتن خیلی ایده ی خوبیه!!

به درکه که رسیدیم،کلی حسرت خوردیم که قبلا می یومدیم اینجا واسه شام خوردن.حالا،6 صبح اومدیم واسه کوه نوردی!!

آروم،آروم رستوران های درکه رو رد کردیم و به خونه ها رسیدیم و در آخر به یه مسجد!

خونه ها که تموم شد 10 دقیقه طول کشید تا به مسیر کوه برسیم .

متحیر کننده ترین چیزی که دیدم همون جمعه صبح دم راه کوه بود.ملت گاری گاری، اتوبوس اتوبوس،میومدن اونجا برای کوه نوردی.تا قبل از اون فکر می کردم احمق ترین آدم های روی زمین هستیم که این موقع صبح دارن بر می گردند(یعنی مثلا ساعت 2 اومدن کوه نوردی)

1 ساعت اول به خوشی سپری شد ولی چشمتون روز بد نبینه...

ساعت 7 بود که همگی در حالت مموت به سر می بردیم.من رو کشان کشان می برند و نگارو کول کردند...در همین حین بود که سر و کله ی یه چند تا بچه پیدا شد.حدودا 4-5 ساله بودند و بدو بدوبالا می رفتند(تا حالا شنیدین که بچه از کوه راست بره بالا؟)و عمو و مامانو بابا شونم  دنبالشون.

این بچه ها رفتن.سر و کله ی چند تا پیرمرد پیدا شد. اون جا پیر مرد زیاد بود ولی اینا فرق داشتند،چنان خندان و شاد و سر حال بالا می رفتند که من به شخصه شرمنده شدومو یکم سریعتر حرکت کردم.بهد از انها دو تا پسر جوان رو دیدم یه بلوز و شلوار سفید پوشیده و یه پارچه ی قرمز دوره پاشون بسته بودند. دستاشونو پشت کمرشون قلاب کرده بودند و بسیار شاد و با اعتماد به نفس بالا راه می رفتند.جالب این جا بود که لباس سفید انها یه لک حتی یه لک هم روش نبود ولی لیباس سراسر مشکی من..

نیم ساعت بعدی رو چهار دست و پا رفتیم و نیم ساعت بعدیشو سینه خیزو و نیم ساعت بعدی زو با برانکارد بردنمون.مامان بابای منم که این وضعیت ما رو دیدند کمی صبر کردند و مامانه منم برای اعتماد به نفس کاذب از یکی از اون اقایون سفید پوش که ما در طول راه 10-12 باری دیدیمشون پرسید:ببخشید آقا چقدر مونده تا پلنگ چال؟

-10 دقیقه!

ما هم با کلی ذوق و شوق پاشودیمو بالا رفتیم!

نیم ساعتی گذشت و از یکی از پیرمرد هایی که در حال برگشت بود پرسیدیم:چقدر تا پلنگ چال مونده؟

-10 دقیقه

سر جمع 1 ساعتو 45 دقیقه راه رفتیم تا اخر سر این 10 دقیقه تموم شد!

راه برگشت حدودا 3 ساعت طول کشید و ما در حین برگشت به یاد لاست(lost )و کوه نورد های احمق و کوه نفرین شده افتادیم و در اخر که به ماشین رسیدیم همگی با هم به این نتیجه رسیدیم که از پایین درکه پیاده رفتن خیلی ایده ی مزخرفیه و دهنده ی ایده هم معلوم نشد!

 

کل این کوه نوردی چند چیز به من آموخت:

1)آدم های احمق فقط کوه می روند:-"

2)گشنگی بسیار سخت است(حتی می شود پنیر تبریزی هم خورد)

3)خواب بهتر است از ثروت

پ.ن)هنوز که یاده کوه نوردی هفته ی قبل میوفتم پاهام درد می گیره و پیشنهاد می کنم که از دم درکه به پلنگ چال پله برقی بزنن،هم به صرفه تره ، هم راحت تره ، و هم وقت زیادی نمی گیره...

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |

هر روز با یک برنامه ی خاص ار خواب بیدار می شی و یک روز تکراری رو سپری می کنی و شب، سر وقت مثل همیشه می خوابی.دوباره فردا مثل همیشه، مثل امروز، مثل دیروز طی می شه و تو، وقتی چشم هاتو باز می کنی می بینی توی یک دنیای خاکستری دست و پا می زنی و در تلاشی برای یک کاره رنگی که این زندگی خنثی خاکستری تموم شه.

توی تابستون کلی کلاس های رنگی رنگی می نویسی و دلتو خوش میکنی که یه وقت زندگیت رنگی رنگی شه، ولی باز ،دوباره، این کلاس ها هم رنگاشونو از دست می دن و روزا مثل هم می شن با این تفاوت که حالا سروقت خاص خودش باید کلاس هم بری، دوباره به مدرسه ها دل می بندی و فکر می کنی این حالت تکراری رو نداره. اگه مدرسه بری، هر روز ساعت ۱۲ بیدار نمی شی و کاراتو همه رو توی یک ساعت خاص انجام نمیدی و شب، دوباره ساعت ۱۲ نمی خوابی ولی نمی دونی که توی مدرسه هم ساعت ۷ بیدار می شی و مدرسه میری و .....دوباره همه چی سر وقت خودشه و همه چی مثل همیشه است...

هر روز مثل دیروزه، هیچ فرقی نداره که امروز سه شنبه است یا پنج شنبه تو باید یک کاره تکراری رو انجام بدی. بعد از این که از تابستونو مدرسه نا امید شدی میشینی آینده نگری می کنی: که اگه ۱۸ ساله هستی زندگی خط خطی و رنگی رنگی داری. یه چیزی داری که براش بدویی. همیشه در تکاپویی و هر روز یک اتفاق خاصی میوفته.بعد دوباره پیش خودت خندت میگیره!

شاید احتیاج به یه امیده، یه امیدی که باعث بشه به جای این که توی این دنیای تکراری دست و پا بزنی برای اون امید،برای اون هدف کار های رنگی بکنی و خودت رو از این خنثی بودن بیرون بکشی.

بعد اون وقته که دلتو به یه سفره کوچولو خوش نمی کنی که شاید دنیاتو رنگی کنه!!! 

 

 

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |